تبليغاتX
HiissssssssssssS

HiissssssssssssS

دلم واسه قبلا که تنها سرگرمیمو دلخوشیم وبم بود تنگ شده

اون موقها هیچ مشکلی نبود که فکره ادمو درگیر کنهو از وبلاگش دور کنه

یادمه تا اپ می کردم سریییییییییییییییی زنگ میزدم به نگار که بره واسم کامنت بذااره

اما الان حتی سالی ۱بارم ازش خبر ندارم

یادمه اون موقه ها هروووووووووزززز یا دنیا خونمون بود یا نگار یا من خونه اونا بودم

اما الان چند ماهی میشه که ندیدمشون

انگا هرچی سنه ادما میره بالاتر فاصله هاشونم بیشتر میشه

الان یکی از بزرگتریییییییییین ارزوهام اینه که برگردم به ۱۴ ساله گیم دیگه هم بزرگتر نشم

بلاخره بعده ۱سالووو چچچچند ماه یه پست گذاشتم

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 16:22 توسط Jigh JighOO |

باز دیشب هر کاری میکردم خوابم نمیگرفت

فک کنم معتاد شدم که انقد کم میخواب

 دیشب داشتم به بچگیام فک میکردمBaby Girl

که یاده یکی از بدبختیای دورانه کودکیم افتادم

این اجی شیرینم که قبلا باش اشنا شدین یکی از بهترین دوستای دورانه بچگیم بود

موندم توش چطوری این فرشته ی عذابو انقد دوس داشتم

یادمه صبحا که بیدار میشدم میدیدم نیستش (رفته بود مدرس خیره سرش) کلی واسش گریه میکرم تا بیاد خونه

اون موقه ها من4 سالم بود او 9سالش بود

وقتی هم میومد خونه بدونه اینکه به من توجهی کنه ول میکرد میرفت تو اتاق مشقاشو مینوشت

جونم براتون بگه یه روز از روزهای تلخه کودکی این ابجیه ما میخواست بره حمام

من به سان این ندید بدیدا پیله شدم بش که منم میخوام بات بیام حمام

شیرین:نه من با تو حمام نمیرم!!!

من: چرا؟

شیرین: نمیتونم حمامت کنم

من: نخیرم!! من خودم حمام میکنم

شیرین: خوب خودت تنها برو

من: مامااااااااااااان!!!

.......

......

......

10دقیقه بعد: من و شیرین با هم تو حمام!!!!

من:

شیرین:

همینجوری داشتم از حمام در کنار خواهره ....ام لذت میبردم که یهو دیدیم شیرین یه کاسه پره اب کرده و نگاهی پر معنا به اندخت

به نظرتون میخواست چیکار کنه؟!؟!؟!؟!

میخواست سره منه بکنه تو این کاسه؟

نه

میخواسته این ابه رو بریزه تو صورتم؟

نه بازم اشتباست

میخواست......نمیخواد حدس بزنید خودم میگم

با یه حالته انتقام جویانهای بهم نگاه کردو گفت

الان من سرمو مکنم تو این ابه تو هم تا 10 که بشماری من میمرم بعد همه فکر میکنن تو مو کشتی

بعدشم سرشو کرد تو اب

من:1

2

3

بسه دیگه

بیا بیرون

شیرین تورو خدا بیا بیرون

دیگه هرچی بگی گوش میکنم

بعد با 2تا دستم سرشو گرفتم کشیدم ببرون

بعد 2باره سرشو کرد تو اب

این دفه با گریه موهاشو میکشیدم که بیاد بیرون

بعد که دید من دارم گریه میکنم شرو کرد به خندیدنو مسخره کردنه من

بعد میگن چرا با خواهر بزرگت مهربون نیستی

اخه شما چی از تنهایهای ما میونید!!!!

پ.ن1:نمیدونم چرا شبا مغزم انقد کار میکنه

پ.ن2: الان دیگه برعکس شدیم

من شدم فرشته ی عذابه اون

پ.ن3:نمیدونم چرا بچه که بودم انقد لوس بودم

پ.ن۴: موندم توش این دختر به این تلخی چرا اسمشو گذاشتن شیرین

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 8:8 توسط Jigh JighOO |

دیشب هر کاری میکردم خوابم نمبردMorning Coffee

منم وقتی که تو رختخواب بیدار باشم فکرای عجیبی میاد تو سرم

نمیدون داشتم به چی فک میکردم که یهو فکر مردن اومد تو سرم

پیشه خودم گفتم اگه بهم بگن سرطان دارمو تا 6ماه دیگه بیشتر زنده نیستم باید چی کار کنمI'm OK

اول باید برم از یه 200-300نفری طلب بخشش کنم

اخه خیلی هارو اذیت کردم

اوووو..... حالا چطوری پیداشون کنم؟؟؟؟؟

اشکال نداره اونایی رو که میشناسم میرم پیششون واسه باقی شون نامه مینویسم

باید واسه تک تک اموالم وصیت نامه بنویسم که حقی از کسی ضایع نشه

اول از همه عزیز ترین شئ زنگیم که همون گوشیم باشه رو میدم به نگار

سیم کارتش هم میدم به دنیا

کتابای کنکورمم میدم به مهرنازه بدبخت که باید ساله دیگه همینارو کنکور بده

وسیله های کارمم میدم به نیلو

مانتو هامم میدم به شیرین(خواهرم) که انقدر با پوشیدنشون منو حرص نده

تختمو هم بش میدم که دیگه نصفه شبا نیاد خودشه بچسبونه بهم بگه مهشید روی تخته خودم خوابم نمبره بعد منو خواب زده کنهPeppy

لاکام رو هم میدم به گلی( دختر عموم)که هرشب ناخوناشو یه مدل فرنچ کنه

پولام رو هم میدم باهاشون یه خیریه درست کنن اگه هم کم اومد بدنش به بچه های یتیم

عروسکام رو هم بدن به بهار تا وقتی که بزگ شد منو یادش بیادو بدونه قبلا یه دختر عمویی به اسمه مهشید داشتBaby Girl

گیره هامم میدم به غزل(اخه خیلی موهاشو دوس دارم)Hippie

گوشواره هامم میدم به مریم(خواهر بزرگم) یکم حال کنهHippie

دیگه چیزی یادم نمیاد

اگه چیزی بود که تکلیفش مشخص نبود قبل از مرگم بگید تا مشخص کنم

پ.ن1: واسه مامان بابام یه نامه بزرگه تشکر وقدر دانی هم مینویسمHeart Smile

پ.ن2: چیزه بدرد بخور واسه شما نداشتم

شرمنده که چیزی بتون نرسید

نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 16:25 توسط Jigh JighOO

اخی دلم واس وبلاگم یه نقطه شده بود

اییییییی چقد زشت شده

چون خیلی وقته بهش نرسیدم

قول میدم از این به بعد به همتون سر بزنم و وبمو زود به زود اپ کنم

فعلا حرفی ندارم واسه گفتن ولی قول میدم توی پسته بعدیم هرچی واسم پیش اومد رو بگم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 1:50 توسط Jigh JighOO |

امروز دبيره تاريخ امتحانا روصحيح كرده رو اورده بود

داشت نمره هاي بچه ها رو يكي يكي ميخوند كه يكدفعه گفت به اينجا توجه كنيد!!!

بعد دباره شرو كرد به خوندنه نمره ها

مهشيده..... 16.25

غزله.....16.25

نيلوفر....16.25

ايه ي....16.25

نگينه....16.25

ابن يني چي؟!!؟!؟!؟!

من: خانم ما چيكار كنيم كه انقدر تله پاتيه ی(فك نكنم درس نوشتمش) بينمون انقدر قويه!!!!

غزل: مهشيد حالا ما پشته سر هم بوديم پس نگين چرا اندازه ما گرفت؟

من: بابا نگين روبه رو نيلو بود!!!

غزل: هااااااااا اره

پ.ن1:حال كنين تله پاتي رو!!!!

حالا بقيه امتحانا هم هستن

بد بختي داريم با اين معلماي شكاك

همش فک میکنن ما تقلب میکنیم

اخه به ما مياد اهل تقلب باشيم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 21:17 توسط Jigh JighOO |

هفته پيش داداشم يه سگه خوشكله پشمالوي سفيد اورد خونهDoggy

خيلي شيطونو لوسه

8ماهشهBaby Girl

هركي ميره پيشش سريع ميره تو دستو پاشو خودشو لوس ميكنه

يه شب كه هوا خيلي سرد بود اورديمش داخله خونه

گذاشتيمش داخله انباري درو بستيم

صب تو خوابو بيداري بودم احساس كردم يكي اومده رو تخت پيشم خوابيده

فك كردم شيرينه (خواهرم)

منتظر بودم دستاشو بندازه دوره كمرم فشارم بده تا بيدار شم

ديدم نه خبري نيست

احساس كردم يه گلوله مو تو گردنم داره خودشه ميمالونه بهم

وقتي برگشتم ديدم سگه اومده پيشم خوابيده داره خودشو ميچسبونه بهم

نميدونستم پرتش كنم پايين يا محكم بغلش كنم

محبتش از شيرينمون بيشتره

پ.ن1: سگه از اين ولگرد خيابوني ها نيستا

اصلو نصب داره

واكسناش هم زديم

شناسنامه هم داره

پ.ن2: نگار اومد!!!

پ.ن3: ممكنه تا بعد امتحانام اپ نكنم

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 1:26 توسط Jigh JighOO |


آخرين مطالب
» دوست ندارم کسی این پستو بخونه
» هم بازیه کودکیه من!!!!!
» اگه مردم به وصیتم عمل کنید
» بلاخره اپ کردم.....
» اخه چرا معلما انقدر شکاکن؟
» سگه مهربون!
» اییییییییی بازم مدرسه!!!
» ما خیلی خوشبختیم!!!!
» فلسفه گویی
» یکی از بد بختی های من در دورهی کودکی
Design By : Pars Skin